تبليغاتX
عالم وآدم - قرآن سخن می گوید:یوسف...(2)
      عالم و آدم سه شنبه ها به روز می شود................عالم و آدم را به علاقه مندی های خود بیفزائید..................به پیوندهای فرهنگی عالم وآدم سر بزنید................وبلاگ دوستان عالم وآدم را هم ببینید..................نویسنده را از نظراتتان محروم نکنید...............اگر به نوشتن درباره موضوعات فرهنگی می اندیشید همکاری شما را مغتنم می شمارم

حق... 

ترجمه اي آزاد از داستان يوسف به روايت قرآن مجيد

کارواني که ازآن جا عبور مي کرد,به چاه رسيد. مسئول آوردن آب به سر چاه رفت وظرف مخصوص را به چاه

انداخت تا ازچاه آب بياورد اما ناگهان فرياد کشيد:«چه عالي!يک پسر بچه اين جاست.»سپس در حالي که خداوند از کارهايشان با خبر بود يوسف را مخفيانه تا شهر بردند وآن جا بدون طمع زيادي و خيلي ارزان,فقط چند درهم, فروختند.

کسي که اورا خريده بود(پادشاه مصر) به همسرش گفت:«هواي اين کودک را داشته باش,ممکن است به دردمان بخورد,يا حتي مي تواند فرزندمان به حساب بيايد.»

به اين ترتيب شرايط را براي يوسف وبراي آموزش تعبير خواب به او آماده ساختيم.اکثر مردم نمي دانند که دست خدا بالاي همه دست هاست و خداوند کاري را که بخواهد به هر حال انجام مي دهد.

پس از آن که عقل وتوانايي هاي ديگر يوسف کامل شد,به او علم وحکمت داده شد.خداوند هميشه خوب بودنِ انسان را اينگونه تلافي مي کند.

نمونه اي از خوبي يوسف وقتي نمايان شد که زنِ صاحبش به او پيشنهاد يک عمل زشت را داد. اين زن, درها را بست وآغوشش را براي يوسف باز کرد. اما يوسف گفت:«به خدا پناه مي برم.شوهر تو بهترين شرايط زندگي را براي من فراهم کرده است,من نمي توانم به او خيانت کنم.شک ندارم کسي که اين گونه ناسپاسي بکند عاقبت خوشي نخواهد داشت.»

زن تصميم خودش را براي انجام اين کار گرفته بود ويوسف هم اگر به يادخدا ونشانه هايش نبود,به خواسته زن تن مي داد.بله ما اين گونه  يوسف را که واقعاً درفکر بندگي خدا بود با يادآوري خود نجات داديم.

يوسف براي فرار به طرف در دويد و زن براي نگه داشتن يوسف به پيراهن او چنگ انداخت.پيراهن يوسف پاره شد.

درهمين هنگام همسر آن زن از راه رسيد. زن براي گناهکار نشان دادن يوسف, رو به همسرش فرياد زد:«جزاي کسي که نسبت به زنِ تو قصد بدي داشته است,چيست؟ جز اين که به زندان برود يا به سختي شکنجه شود»

يوسف جلو آمد وگفت:«اين او بود که مرا به انجام اين کار زشت دعوت مي کرد.»

فردي از اهالي آن خانه به پيراهنِ يوسف اشاره کرد وگفت:«اگر پيراهن او از جلو پاره شده باشد زن راست مي گويد ويوسف دروغگو است. واگر از پشت پاره شده باشد، دروغگو زن است ويوسف راست مي گويد.»

پادشاه پارگي پشت پيراهن يوسف را ديد وبه حقيقت پي برد.سپس به همسرش گفت:«شما زن ها فريب دهنده هاي بزرگي هستيد و اين يکي از آن نقشه هايي بود که براي فريب مردان مي کشيد.تو بايد به خاطر کار خطايي که کرده اي معذرت خواهي کني.»سپس رو به يوسف کرد وگفت:«اما تو يوسف!قضيّه امروز را فراموش کن.»

بعضي از زنانِ شهر به يکديگر مي گفتند:«همسر پادشاه(عزيز) در اشتباه بزرگي است .او از جواني که در خانه اش کار مي کند تقاضاي کارهاي ناپسند مي کند.بي شک عاشق اين جوان شده است.»

وقتي اين سخنان به گوش او رسيد آن ها را به منزلش دعوت کردوبرايشان مجلس مهماني اي ترتيب داد.در آن مجلس در حالي که زنان مشغول بريدن ميوه هايشان بودند به يوسف دستور داد از ميان آن ها عبور کند. شکوه وزيبايي يوسف زن ها را که به جاي ميوه دست هايشان را بريده بودند به اعتراف واداشت:«پناه بر خدا يوسف به يک فرشته زيبا بيشتر شبيه است تا يک انسان.»همسر پادشاه گفت:«شما مرا به خاطر عشق چنين کسي سرزنش مي کرديد.بله،من او را به آغوش خود دعوت کردم و او نپذيرفت.اما او بايد بداند اگر به خواسته من تن ندهد، مي اندازمش به زندان وجلوي همه خوار وذليلش مي کنم.»

در مقابل اين تهديدها يوسف با خدا مناجات مي کرد:«اي پرورش دهنده حقيقي من،تحمل زندان براي من ،آسان تر است تا انجام کاري که آن ها از من مي خواهند.اگر مانع نقشه هاي اين زنان نشوي مرا مانند آدم هاي نادان به دام گناه خواهند کشيد.»

خداوند که همه چيز را مي شنود واز همه چيز باخبر است، به دعاي يوسف پاسخ مثبت داد ونگذاشت زنان بدکار او را فريب بدهند.مدتي بعد با اين که نشانه هاي بي گناهي يوسف حقيقت را روشن کرده بود. بالاخره يوسف را به هر بهانه اي که بود, براي زمان نامعلومي به زندان انداختند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:57  توسط م.ح.ش  |