ترجمه اي آزاد از داستان يوسف به روايت قرآن مجيد
0
با نام خدايي که نسبت به همه مخلوقاتش مهربان است ونسبت به برخي مهربان تر
الف,لام,راء
اين ها جملات کتابي است که حرف هايش روشن و واضح است
ما اين کتاب را به زبان عربي فرستاديم تا بهتر بفهميد..
در قرآني که به تو داده ايم حکايت هايي را که تا به حال نشنيده اي ,به بهترين شکل بازگو مي کنيم؛
يوسف به پدرش گفت:«پدر,من خواب ديده ام يازده ستاره به همراه ماه وخورشيد از آسمان به زمين فرود آمدند وجلوي من به حالت سجده قرار گرفتند.»
پدرش گفت:«پسرم خوابت را براي برادرهايت تعريف مکن.زيرا شيطان,دشمن مسلّم انسان,به دنبال بهانه اي است تا برادرهايت را به حسادت ونابود کردن تو بکشاند. خدا تو را براي پيامبري انتخاب مي کند,به تو علم تعبير خواب مي آموزد ونعمتش را نسبت به تو وفرزندان يعقوب کامل مي کند همان طور که اجداد تو؛ابراهيم واسحاق از آن بهره مند بودند.خدايي که تورا پرورش مي دهد از همه چيز خبر دارد وکارش سنجيده است.»
درداستان يوسف وبرادرهايش براي کساني که بخواهند درس بگيرند,نکته هاي پند آموزي وجود دارد.
برادران يوسف با يکديگر گفتند:«پدر اشتباه مي کند,او يوسف وبرادر تني يوسف را بيشتر از ما که گروه نيرومندي هستيم ،دوست دارد. براي اين که توجه پدر فقط به ما باشد,بايد يوسف را بکشيم يا لااقل بفرستيمش به يک جاي پرت ودور افتاده,بعد از آن هم توبه مي کنيم وديگردست به خطا نمي زنيم.»
يکي از برادرها گفت:«اگر تصميم گرفته ايد يوسف را از سر راهتان برداريد, او را نکشيد.بيندازيدش توي چاه تا کاروان هاي که از آن جا عبور مي کند او را با خودشان ببرند.»
سپس پيش پدر رفتند وگفتند:«پدر,چرا به ما بد گماني؟ماهم خير وخوبي يوسف رامي خواهيم.بگذار فردا براي تفريح وبازي همراه ما به صحرا بيايد.ما مواظبش هستيم.»
پدر گفت:«رفتن او برايم سخت است.مي ترسم گرگ به او حمله کند وشما حواستان به او نباشد.»
آن ها جواب دادند:«مگر مي شود همه ما آن جا جمع باشيم ونتوانيم اورا از شر گرگ حفظ کنيم.اگر اين گونه باشد که ما خيلي ناتوانيم.»
بالاخره اورا بردند ودر چاه مخفي کردند.ما همان جا به يوسف گفتيم:«تو روزي اين کار برادرهايت را به يادشان مي آوري بدون آن که آن ها تورا بشناسند.»
برادرها شب ,پيش پدرشان برگشتند ودر حالي که گريه سر داده بودند گفتند:«مي دانيم که اگر راست هم بگوييم باور نمي کني ولي حقيقت اين است که ما يوسف را کنار اثاثمان گذاشتيم وخودمان مشغول بازي شديم که ناگهان گرگ به سراغش آمد.»آن ها يک پيراهن خوني (اما نه از خون يوسف)را هم شاهد آورند.
پدر جواب داد:«حقيقت اين است که کار بدي را پيش خودتان خوب و پسنديده دانستيد.من صبر مي کنم و ناشکري نمي کنم.خدا مرا درتحمل اتفاقي که افتاده کمک مي کند.»
ادامه دارد...